دیرگاهی است در خویش گم گشته، انگیزه ، خرد هاتا دستانم یارای نوشتن نمی دهد، چند سپیدگاهی در خویش اندیشیدم که چه بر من شده؟!!!گرداگرد خویش جستجو کردم و در همه چیز اندیشیدم ، همسری دارم شاه بانو، از نخستین روزهای زندگی همبستی پابه پای من در سختی ها و شادی ها، هال مرا چو دید ، یافت و گفت: اینان که بر سریر و تخت شهریاری نشسته اند نه ترا شایسته می دانند و نه ارزشمند می دانند، برایشان همچون بارکشی ( بی همانندی به شما « خر ی») هستی که هر چه می گویند و هر چه می خواهند باید به انجام برسانی و برداری نوینی است و به اندازه ای که نمیری روا خواهند داشت که در چرگاهی که آسیبی به پای تختشان نرسد بچری و بیش از آن را برایت گمراهی می دانند ، پس رها شو و خودت باش و برای خودت زندگی کن، چند سال زندگی خواهی کرد؟ که سی سالش برده باشی این شد کمرجوانمردی بستم و سخن شاه بانویم و سخت کورش بزرگ که فرموده اند: دست بر زانوان خویش گیر هاتا اگر آسمان به اندازه ی تو پایین آید، را آویزه ی گوش نمودم و ترس از شهریاران را که هاتا به آنجا رسانده اند که « دهانمان را می بویند شاید سخن از شیدایی گفته باشیم» و آنچنان پرسش و پاسخ می کنند که فرشتگان دربار خداوندی در روز رستاخیز آسانتر از آنان بر فرزندان آدم می گیرند، به کنار گذاشتم و دست برکلک (نوشت افزار) برده و با امید به دادار و آفریدگار بی همتا نوشتن را آغاز نمودم تا شاید دین خویش را به مهین گرامیم « ایران زمین» بجایی آورم: + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۹ ساعت 21:2 توسط دکتر موسی رحمتیان(فردا) | فردای خوبان...
ما را در سایت فردای خوبان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 115 تاريخ: شنبه 16 بهمن 1400 ساعت: 23:48